عبد الرزاق مقرّم ( مترجم : پرويز لولاور )
57
الامام الجواد ( ع ) ( نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد ع ) ( فارسي )
درود بفرست تا پدرت ، خود خبرت بدهد . آن مرد ، طبق دستور امام عليه الصلاة و السلام عمل كرد . پس پدرش را در خواب ديد كه به وضع مال اشاره مىكرد . هنگامى كه پول را ( در خواب ) برداشت ، پدر به او گفت : پسرم اين مال را در خدمت امام - عليه الصلاة و السلام - ببر و قصّهء مرا هم بگو ! ايشان ، خود مرا به اين مطلب فرمان دادهاند . آن مرد ، وقت بيدار شدن از خواب ، مال را برداشت و به حضور آن حضرت برد ؛ در حالى كه بر زبان داشت : حمد مخصوص خدايى است كه شما را بزرگ داشت و برگزيد . « 1 » « على بن خالد » مىگويد در « عسكر » ( سامرّاء ) بودم كه مردى از اهالى شام را آوردند و مىگفتند ادّعاى نبوّت دارد . ماجرا را از وى پرسيدم . گفت : در رأس الحسين مشغول عبادت بودم كه در نيمههاى شب ، شخصى را پيش چشم خود ديدم . به من گفت : برخيز ! برخاستم و در كنارش اندكى راه رفتم . ناگهان خود را در مسجد كوفه ديدم . در آن جا نماز خوانديم و بيرون آمديم . اندكى ديگر راه رفتيم ، ناگهان خود را در مسجد النبى ديدم . وقتى از آنجا بيرون آمديم ، خود را در مكّه ديدم ؛ طواف بيت كرديم و بيرون آمديم . آنگاه خويش را در محلّ اوّل خود - در شام - ديدم . آن مرد نيز ناپديد شد و من مبهوت و حيران ماندم كه او چه كسى بود . سال بعد ، همان شخص سوى من آمد و همچون دفعهء قبل ، همان كار را انجام داد . در لحظهاى كه قصد جدا شدن از مرا داشت ، وى را به حقّ كسى كه او را قدرت اين كارها بخشيده ، سوگند دادم تا خود را معرّفى كند . پس زبان گشود كه : من ، محمد بن على بن موسى بن جعفر - صلوات اللّه عليهم - هستم . اين ماجرا را من براى مردم بازگو كردم تا آن كه « محمد بن عبد الملك زيّات » « 2 » از آن با خبر شد . چنان كه مىبينى دستور دستگيرى و زندان كردن مرا صادر كرد و مدّعى شد كه من ادّعاى نبوت كردهام .
--> ( 1 ) - مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 2 ، ص 435 . ( 2 ) - « محمد بن عبد الملك بن ابان بن حمزه زيّات » ، از اهالى « جيلان » معروف به « دسكره » بود . وى را زيّات گويند . از آن رو كه جدّش ، ابان زيتون را از اطراف خريدارى مىكرد و به بغداد مىآورد . او اديب و شاعر بود و براى « معتصم و واثق و متوكل » وزارت كرده بود . سنگدل بود و بدخو . تنورى از آهن ساخته بود كه تيزى ميخهاى آن مانند نيزههاى كوچك ، به طرف داخل بود . وقتى بر كسى غضب مىكرد ، وى را در اين تنور مىانداخت . متوكل بر او خشم گرفت و او را به « ايتاخ » رئيس شرطههاى خود -